در جبر این خاک، رنج مشترک است
این روزها بدنم زودتر از ذهنم می فهمد چه خبر شده. قلبم تندتر می زند، نفسم کوتاه تر شده و قفسه ی سینه ام سنگین است. همه ی این ها...
این روزها بدنم زودتر از ذهنم می فهمد چه خبر شده. قلبم تندتر می زند، نفسم کوتاه تر شده و قفسه ی سینه ام سنگین است. همه ی این ها...
تا جایی که یادم میاد، اولین باری که تصمیم گرفتم همه چیز رو به طور روزانه ثبت کنم _نه هر از گاهی_ ترم اول دانشگاه بودم. رفتم لوازم التحریر فروشی...
مدت ها بود چیزهایی در من شکل گرفته بودند که هیچ جایی برای بودن نداشتند؛ جز روی کاغذ. از وقتی یادم میاد، نوشتن حال منو خوب می کرد. حتی قبل...