زندگی متوقف نشده بود؛ من ایستاده بودم

بعضی وقت‌ها وقتی اتفاقات واقعاً هولناک و تلخی را تجربه می‌کنی، دردی که به قلب و جسمت وارد می‌شود آن‌قدر زیاد و عمیق است که فکر می‌کنی دیگر هیچ‌وقت نمی‌توانی مثل قبل بخندی و خوشحال باشی.

بعد، وقتی از آن روزها فاصله می‌گیری و برای اولین بار یک لبخند کوچک روی لبت می‌آید یا برای چند لحظه از ته دل می‌خندی، ناگهان صدایی در سرت می‌گوید:

«چی شد؟ به همین زودی همه چیز را فراموش کردی؟ تو هم داری به کسانی که جانشان را از دست دادند خیانت می‌کنی؟»

این چیزی بود که من چند ماه تجربه‌اش کردم.

بعد از حادثه هولناک دی‌ماه، هر بار که در موقعیتی قرار می‌گرفتم که می‌توانستم بخندم، هر بار که متوجه می‌شدم برای چند لحظه غم‌ها و شرایط موجود را فراموش کرده‌ام و دارم از لحظه لذت می‌برم، عذاب وجدانی سراغم می‌آمد که باعث می‌شد از خوشحال بودن و از اینکه درد نمی‌کشم احساس گناه کنم.

ماجرا فقط به همین‌جا ختم نمی‌شد. ذهن من به‌صورت ناخودآگاه حتی کسانی را که زودتر به زندگی روزمره‌شان برگشته بودند و این بازگشت را در فضای مجازی به نمایش می‌گذاشتند، قضاوت می‌کرد.

در آن روزهای وحشتناک، برگشتن به زندگی معمولی را نوعی خیانت می‌دیدم و هیچ آینده روشنی برای خودم تصور نمی‌کردم.

اما در همین مسیر با مفاهیم جدیدی آشنا شدم که باعث شد دوباره به خودم و درونم برگردم.

فهمیدم در تمام این مدت، راه را گم کرده بودم.

آن‌جا بود که متوجه شدم زندگی ذاتاً با درد همراه است. همیشه همین‌طور بوده. اما چیزی که این درد را به عذاب تبدیل کرده بود، نگاه خود من بود.

کم‌کم تفاوت تحمل کردن و پذیرش را فهمیدم.

ماه‌ها داشتم با واقعیت می‌جنگیدم. می‌خواستم دنیا شکل دیگری باشد. می‌خواستم بعضی اتفاق‌ها هرگز رخ نداده باشند. می‌خواستم همه چیز سریع‌تر درست شود و عدالت برقرار شود.

و هرچه بیشتر مقاومت می‌کردم، خسته‌تر و رنجورتر می‌شدم.

یکی از نشانه‌های این مقاومت، همان «باید» و «نباید»هایی بود که مدام در ذهنم تکرار می‌شد:

باید همه چیز درست شود.

نباید این اتفاق‌ها می‌افتاد.

باید عدالت برقرار شود.

نباید ظلم وجود داشته باشد.

وقتی دنیا را از پشت این بایدها و نبایدها نگاه می‌کنیم، ناخودآگاه می‌خواهیم همه چیز مطابق میل ما و تحت کنترل ما پیش برود؛ و وقتی این اتفاق نمی‌افتد، عذاب می‌کشیم.

برای همین امروز فکر می‌کنم درد بخشی از زندگی است، اما عذاب را اغلب خودمان به آن اضافه می‌کنیم.

در نقطه مقابل تحمل، پذیرش قرار دارد.

پذیرش به معنی موافق بودن با شرایط نیست. به معنی فراموش کردن هم نیست.

برای من، پذیرش نوعی آگاهی بود؛ آگاهی از اینکه بعضی چیزها خارج از توان و کنترل من هستند.

نه اینکه دوستشان داشته باشم.

نه اینکه تأییدشان کنم.

فقط دیگر با آن‌ها نجنگم.

کم‌کم یاد گرفتم روزها را همان‌طور که هستند بپذیرم.

مدت‌ها فکر می‌کردم زندگی برای همه ما متوقف شده است؛ برنامه‌ها، کارها، کلاس‌ها و آینده.

اما بعد از مدتی فهمیدم زندگی برای هیچ‌کس نمی‌ایستد.

قانونش همین است.

این من بودم که متوقف شده بودم.

آن‌جا بود که فهمیدم می‌شود دوباره خندید، مهمانی رفت، به طبیعت سفر کرد و حتی از لحظه‌ها لذت برد، بدون اینکه چیزی را فراموش کرده باشی.

چون بعضی اتفاق‌ها اساساً فراموش‌شدنی نیستند.

آن‌ها تا همیشه بخشی از ما می‌مانند؛ یا درسی به ما می‌دهند یا چیزی را درونمان برای همیشه تغییر می‌دهند.

ما فقط یاد می‌گیریم آن‌ها را با خودمان حمل کنیم و به زندگی ادامه بدهیم.

تا بوده همین بوده.

بعد از این تغییر نگاه، هر بار که به طبیعت می‌رفتم، احساس می‌کردم ارتباطم با زندگی عمیق‌تر می‌شود. حس تعلق بیشتری به آن فضا، به آن سکوت و به آن جریان پیدا کرده بودم.

و فکر می‌کنم اولین باری که واقعاً حس کردم به زندگی برگشته‌ام، روزی بود که بعد از دو ماه و نیم دوباره به باشگاه سوارکاری رفتم.

لحظه‌ای که بعد از مدت‌ها دوباره اسب‌ها را نوازش کردم.

شنیدن صدای رودخانه‌ای که بعد از آن همه بارندگی پرآب شده بود.

دیدن دوباره طبیعت.

و شنیدن صدای قدم‌های اسب در مسیر.

همان لحظه بود که بعد از مدت‌ها حس کردم من هم دوباره با جریان زندگی همسو شده‌ام.

دوست دارم بخشی از اون حس و حال رو باهاتون به اشتراک بگذارم

gazelle وب‌سایت

دیدگاهتان را بنویسید