چرا با تغییر محیط، زندگی ام تغییر نکرد؟

file 00000000dac071f4808351c4f0b94ff2

تجربه ای از باشگاه سوارکاری که به من یاد داد گاهی لازم نیست دنیا رو عوض کنیم؛ کافیست نگاهمون رو عوض کنیم.

تا حالا شده فکر کنید اگر فقط یک اتفاق خاص بیفته، اون وقت می‌تونید واقعاً خوشحال باشید؟

تا حالا براتون پیش اومده فکر کنید اگر یه چیز خاص رو بخرید، به یه موقعیت شغلی خوب برسید، پارتنر دلخواهتون رو پیدا کنید یا هر خواسته‌ی دیگه‌ای براتون محقق بشه، اون وقت دیگه همه چیز درست می‌شه و می‌تونید از زندگی راضی باشید؟

برای من که بارها این اتفاق افتاده.

توی هر مقطع زمانی، یه چیز خاص رو تبدیل به مرکز خوشحالیم می‌کردم و رسیدن به اون خواسته رو مساوی حال خوب می‌دونستم.

مثلاً یادمه چند سال پیش که موسیقی کار می‌کردم، با خودم می‌گفتم اگر گیتار بخرم و یادش بگیرم، دیگه توی اوج خوشحالیم و همه چیز درست می‌شه.

گیتار رو خریدم، کلاس‌هاش رو هم شروع کردم؛ اما خبری از اون اتفاق بزرگی که انتظارش رو داشتم نبود.

بعد رفتم سراغ ساز دوم… بعد ساز سوم…

البته توی تمام اون مسیر، لحظه‌هایی بود که واقعاً از ته دل خوشحال می‌شدم و از موسیقی لذت می‌بردم؛ اما هر بار که به یکی از خواسته‌هام می‌رسیدم، خیلی زود برام عادی می‌شد و دوباره یه خواسته‌ی جدید جاش رو می‌گرفت.

یکی دیگه از پررنگ‌ترین تجربه‌هایی که توی این زمینه داشتم، برمی‌گرده به حدود دو ماه پیش.

توی باشگاه سوارکاری که می‌رفتم، بعضی رفتارها و برخوردها باعث دلخوریم شده بود. برای همین تصمیم گرفتم یکی دو باشگاه دیگه رو هم ببینم.

با خودم فکر می‌کردم اگر باشگاهم رو عوض کنم و با آدم‌های جدیدی آشنا بشم، دیگه همه چیز درست می‌شه.

اما وقتی برای تست به یه باشگاه دیگه رفتم، دقیقاً همون اتفاق‌ها دوباره برام تکرار شد.

اون لحظه، به جای ناراحت شدن، فقط لبخند زدم.

یاد جمله‌ای افتادم که مدت‌ها قبل خونده بودم:

«اگر می‌خواهی دنیای بیرونت تغییر کند، اول خودت را تغییر بده.»

همون جا بود که فهمیدم اگر حال خوبمون رو به تغییرات بیرونی گره بزنیم، خیلی وقت‌ها دوباره به همون نقطه‌ی قبلی برمی‌گردیم.

من یاد گرفتم به جای اینکه منتظر باشم یه پارتنر خوب پیدا کنم یا به یه موقعیت شغلی عالی برسم تا خوشحال باشم، سعی کنم توی همون شرایطی که هستم، با همون امکاناتی که دارم، خوشحالی رو پیدا کنم.

اینجوری کنترل حالم دست خودمه، نه دست اتفاقات بیرونی.

از طرف دیگه، به جای اینکه مدام محیط رو عوض کنم، سعی کردم نگرش خودم رو تغییر بدم.

همون آدم‌ها… همون محیط… اما با یه نگاه متفاوت.

و جالبه که خیلی وقت‌ها، درست از همون لحظه که واقعاً شرایط رو پذیرفتم، اتفاق‌ها هم کم‌کم شروع کردن به تغییر کردن.

شاید هنوز هم گاهی یادم بره و دوباره خوشحالیم رو به یک اتفاق بیرونی گره بزنم.

اما حالا خیلی زودتر متوجهش می‌شم.

چون فهمیدم آرامشی که از درون ساخته می‌شه، ماندگارتر از خوشحالی‌ایه که منتظر یک اتفاق بیرونی می‌مونه.

و شاید یکی از بزرگ‌ترین تغییرهایی که می‌تونیم توی زندگی ایجاد کنیم، این نباشه که دنیا رو عوض کنیم؛ بلکه این باشه که با نگاهی تازه، همون دنیا رو ببینیم.

اگر تو هم تجربه‌ای شبیه این داشتی، خوشحال می‌شم برام بنویسی. 🤍

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *