در جبر این خاک، رنج مشترک است

این روزها بدنم زودتر از ذهنم می فهمد چه خبر شده.

قلبم تندتر می زند، نفسم کوتاه تر شده و قفسه ی سینه ام سنگین است.

همه ی این ها خبر از غمی می دهد فراتر از تحمل بدن و ذهن آدمی.

در پنج هفته ی گذشته شاهد اتفاقاتی بودم که شاید هرگز در خواب هم نمی دیدم.

اتفاقاتی که مرا یاد داستان های اردوگاه های کار اجباری در کتاب های خالکوب آشویتس و انسان در جستوجوی معنا انداخت؛ و حتی توانستم با شخصیت های آن کتاب ها همذات پنداری کنم.

پنج هفته ای که برای من و هموطنانم با ترس، با خشم و با غم گذشت؛ غمی که متعلق به یک نفر نیست،

متعلق به میلیون ها نفر است.

غمی که هر روز شکل تازه ای به خود می گیرد و در خیابان، در خبرها، در نگاه آدم ها خودش را فریاد می زند.

غمی که دیگر زن و مرد نمی شناسد،

سن و طبقه و عقیده نمی شناسد.

غمی که به تن همه مان نشسته.

در این مدت اشک های پدری را دیدم که میان انبوه اجساد پسرش را صدا می کرد.

گریه ی پدری را بر مزار دختر هجده ساله اش دیدم.

اشک های دختر بچه چهارساله ای را دیدم که فهمیده بود پدرش دیگر هیچ وقت بر نمی گردد.

و حتی کشته شدن کودک دو ساله با گلوله جنگی را هم دیدم.

راستش من قبلا دنیا را جدا می دیدم.

درد زن ها جدا، درد مرد ها جدا.

خشم ها جدا، مقصر ها مشخص

اما این روز ها انگار مرز ها فرو ریخته اند.

دیدم مرد هایی که ترسیدند

مرد هایی که گریه کردند

مرد هایی که عزیز از دست دادند

مرد هایی که کنار زن ها ایستادند؛

نه بالای سرشان،

و نه روبرویشان.

و حتی با دیدن عاشق هایی که تن بی جان معشوقشان را در آغوش گرفته بودند،

با دیدن اینکه چه عاشقانه های زیبایی داشتند،

نگاه تازه تر و گرم تری هم نسبت به عشق و عاشق بودن پیدا کردم.

همه ی این دیدن ها جیزی را در من عوض کرد

آن تهاجمی که سال ها در وجودم بود،

آن خشم همیشگی و آماده، کم کم جابش را به غمی عمیق تر داد؛

غم اینکه ما جقدر شبیه هم رنج کشیدیم.

این روزز ها زندگی انگار مکث کرده.

آدم ها هنوز نفس می کشند،اما انگار چیزی درونمان ایسنتاده.

امنیت، سادگی، اعتماد …

یا شاید آن نسخه از خودمان که فکر می کرد بعضی چیزها هیچ وقت اتفاق نمی افتند.

من این را می نویسم نه برای تسکین،

نه برای امید دادن،

نه برای قانع کردن کسی.

می نویسم چون دیدم

چون بدنم دید

چون قلبم فهمید

و چون اگر ننویسم انگار این همه درد را نادیده گرفته ام.

و من

نمی خواهم

نادیده بگیرم

به نظرم این چند ثانیه حرف دل این روز های ماست..

gazelle وب‌سایت

دیدگاهتان را بنویسید