وقتی دست از تحلیل رابطه برداشتم

مدت‌ها فکر می‌کردم اگر بتوانم آدم‌ها را کامل تحلیل کنم، می‌توانم آینده را پیش‌بینی کنم.

سال‌ها در رابطه‌های مختلف، تک‌تک رفتارها، حرف‌ها، نگاه‌ها و حتی سکوت‌های طرف مقابلم را تجزیه و تحلیل می‌کردم. فکر می‌کردم با این کار می‌توانم ذهن آدم روبه‌رویم را بخوانم و آینده‌ی ارتباط را پیش‌بینی کنم. هرچه زمان می‌گذشت، این تحلیل‌ها بیشتر و بیشتر می‌شد. مدام در حال جمع کردن نشانه بودم تا به ذهنم ثابت کنم این رابطه همان چیزی‌ست که می‌خواهم.

تا جایی که یک روز به خودم آمدم و دیدم این کار برایم تبدیل به یک حرکت وسواس‌گونه شده؛ چیزی که قرار بود آرامم کند، حالا خودش تبدیل به منبع اضطرابم شده بود.

آن روز فهمیدم ذهنم نه‌تنها قانع نشده، بلکه مدام دنبال نشانه‌های بیشتری می‌گردد. و بدتر از آن، باعث شده بود بدنم هم هیچ‌وقت آرام نباشد؛ انگار همیشه در حالت آماده‌باش و تنش زندگی می‌کردم.

بعدها که بیشتر با ساختار ذهن آشنا شدم، فهمیدم این رفتار در واقع یک مکانیزم طبیعی ذهن زخمی‌ست. ذهنی که می‌خواهد همه‌چیز را کنترل کند تا دوباره آسیب نبیند. برای همین مدام تحلیل می‌کند، نشانه جمع می‌کند و رابطه را کالبدشکافی می‌کند.

و این‌طور، ماه‌ها می‌گذرد؛ در حالی که آن‌قدر درگیر دو دوتا چهارتا کردن هستی که حتی نمی‌دانی خودت واقعاً چه احساسی داری.

جالب اینجاست که همین تحلیل‌های بی‌پایان ذهن — که تا حد زیادی از کنترل‌گری و انرژی مردانه‌ی افراطی می‌آید — باعث می‌شود ما لحظه‌ها را از دست بدهیم.

من کم‌کم فهمیدم حسی که یک رابطه به من می‌دهد، مهم‌تر از این است که بخواهم ماهیتش را دقیق بفهمم.

شاید بعضی چیزها لازم نیست اسم داشته باشند.
لازم نیست آینده‌شان معلوم باشد.
بعضی احساس‌ها را فقط باید تجربه کرد.

از یک جایی به بعد تصمیم گرفتم دست از کنترل کردن بردارم و به‌جای تحلیل همه‌چیز با ذهنم، اجازه بدهم قلبم هم حضور داشته باشد؛ از حس خوبی که در لحظه می‌گیرم لذت ببرم و بگذارم زندگی خودش اتفاق بیفتد.

من می‌توانم از تجربه کردن یک ارتباط لذت ببرم، بدون اینکه مالک آینده‌اش باشم.

شاید زندگی برای ما سورپرایز های خیلی قشنگ‌تری کنار گذاشته باشد؛ چیزهایی که با هیچ تحلیل ذهنی‌ای قابل پیش‌بینی نیستند.

gazelle وب‌سایت

دیدگاهتان را بنویسید