زیبای سیاه؛ نجابت یا تحمل؟

اولین بار که اسم «زیبای سیاه» رو شنیدم، فکر کردم قرار هست داستان یک زن باشه.
اسم کتاب توجهم رو جلب کرد و وقتی فهمیدم راوی داستان یک اسبه، بیشتر کنجکاو شدم. من از بچگی عاشق اسبها بودم و همیشه ارتباط خاصی باهاشون داشتم؛ برای همین کتاب رو خریدم و شروع به خوندنش کردم.
اما هرچه جلوتر رفتم، زیبای سیاه برای من فقط یک اسب نبود.
در ابتدای داستان، مادر زیبای سیاه بهش یاد میده که مثل پدرش یک اسب نجیب باشه؛ به صاحبش احترام بذاره، حرفگوشکن باشه و با دیگران درست رفتار کنه.
و به نظرم نجابت زیبای سیاه همیشه انتخاب خودش بود.
اما دربارهی تحمل، ماجرا فرق داشت.
گاهی شرایط زندگی زیبای سیاه آنقدر سخت میشد که واقعاً انتخاب دیگری نداشت. نمیتونست تصمیم بگیره کجا زندگی کنه، صاحبش چه کسی باشه یا باهاش چطور رفتار بشه. تنها کاری که از دستش برمیاومد این بود که خودش رو با شرایطی که در اون قرار گرفته وفق بده.
یکی از تلخترین قسمتهای کتاب برای من، مربوط به دوست زیبای سیاه بود؛ اسب قهوهایای که بعد از تجربهی رنجهای زیاد، دیگه توان ادامه دادن نداشت و آرزوی مرگ میکرد.
وقتی زیبای سیاه جسد اون اسب رو دید، من واقعاً گریه کردم.
شاید چون من خودم با اسبها ارتباط نزدیکی دارم. در باشگاه نوازششون کردم، بغلشون کردم و با بعضیهاشون ارتباط عاطفی پیدا کردم. وقتی کنار یک اسب میایستم، برای من فقط یک حیوان نیست؛ موجودیه که میتونه ترس، درد، آرامش و حتی خاطرات خودش رو با خودش حمل کنه.
حتی بخشهایی از کتاب دربارهی شلاق زدن اسبها برای من خیلی سنگین بود. شاید چون خودم هم یک بار در باشگاه از شلاق استفاده کرده بودم و بعد از خوندن کتاب، بیشتر به اون لحظه فکر کردم.
اما چیزی که بیشتر از همه ذهنم رو درگیر کرد، این سؤال بود:
«آیا زیبای سیاه واقعاً انتخاب کرده بود که اینهمه تحمل کنه، یا بعضی وقتها فقط چون راه دیگری نداشت، دوام آورده بود؟»
به نظرم جوابش هر دو بود.
او میتوانست نجابتش رو انتخاب کنه؛ میتوانست با وجود رفتار بد بعضی آدمها، مهربان باقی بمونه و تبدیل به موجودی خشن نشه.
اما نمیتونست افسارش رو باز کنه و بره.
و همین تفاوت، برای من خیلی مهم بود.
چون بعد از خوندن کتاب، ناخودآگاه به زنها فکر کردم.
خیلی از زنها هم ممکنه سالها در شرایط سخت زندگی کنن. آنقدر طولانی که کمکم به اون شرایط عادت کنن؛ و گاهی این عادت به جایی میرسه که دیگه نمیتونن زندگی متفاوتی رو برای خودشون تصور کنن.
حتی ممکنه بعد از سالها، خودشون رو مستحق همون شرایط بدونن.
به نظرم اینجاست که یک زن خودش رو از دست میده.
برای من، زن آگاه زنی نیست که قرار باشه همهچیز رو تحمل کنه تا ثابت کنه قویه.
زن آگاه باید بدونه که نجابت با تحمل کردن هر چیزی یکی نیست.
پذیرش هم با تسلیم شدن فرق داره.
پذیرش، برای من از آگاهی میاد؛ یعنی تلاش خودت رو کردی، واقعبینانه شرایط رو دیدی و فهمیدی شاید نتونی همهچیز رو تغییر بدی. بعد به جای اینکه تمام انرژیات رو صرف جنگیدن با چیزی کنی که از کنترلت خارجه، میری سراغ این سؤال که:
«حالا چه کارهای کوچیکی میتونم انجام بدم تا شرایط رو برای خودم قابلتحملتر کنم؟»
اما گاهی چیزی که اسمش رو پذیرش گذاشتیم، در واقع فقط عادت کردن به شرایطه.
و شاید یکی از خطرناکترین اتفاقها همین باشه؛ اینکه آنقدر در یک وضعیت بمونیم که دیگه یادمون بره میتونستیم چیز دیگری بخوایم.
من فکر میکنم زن امروز، در کنار تمام تواناییاش برای تاب آوردن، باید جنگندگی خودش رو هم داشته باشه.
اگر دردهای زیادی روی تن و روحت مونده، به این معنی نیست که اون دردها حق تو بودن.
هیچکس مستحق رنج کشیدن نیست.
و لازم نیست منتظر بمونی یک روز سرنوشت به خاطر تمام چیزهایی که تحمل کردی، بالاخره یک زندگی آرام بهت هدیه بده.
گاهی لازم نیست از همان اول همهچیز رو تغییر بدی.
شاید فقط باید یک قدم برداری.
یک تصمیم کوچک.
یک «نه».
یک درخواست کمک.
یا حتی فقط اعتراف به این حقیقت که:
«من دیگه این شرایط رو نمیخوام.»
اگر زیبای سیاه میتونست انتخاب کنه، شاید خیلی از رنجهایی که کشید رو انتخاب نمیکرد.
اما یک زن، هرچقدر هم که محدودیت و زخم داشته باشه، میتونه در بعضی از مسیرهای زندگی دوباره قدرت انتخابش رو پیدا کنه.
و شاید همین، یکی از تفاوتهای مهم بین ما و زیبای سیاه باشه.
اگر امروز زیبای سیاه رو روبهروی خودم میدیدم، بهش میگفتم:
«بابت تمام رنجهایی که کشیدی و تمام زخمهایی که روی تنت و روحت تحمل کردی، متأسفم.
از الان به بعد، هر کاری از دستم بربیاد انجام میدم تا بتونم، هرچند کوچیک، زخمهات رو التیام ببخشم.»
و شاید بعد از تمام این حرفها، چیزی که دوست دارم تو هم از خودت بپرسی اینه:
«اگر قرار نیست تمام عمر فقط تحمل کنم،
پایان خوش من چطور رقم میخوره؟»
شاید این بار منتظر نباشیم سرنوشت خودش بیاد و زندگیمون رو تغییر بده.
شاید قدم اول رو باید خودمون برداریم. 🤍


