آشتی با بدن؛ شروعی برای آشتی با زنانگی

file 00000000690881f4a8c5cb25326f651b

تا حالا شده از بدنت متنفر باشی؟

برای من که خیلی پیش اومده.

یکی از دردناک‌ترین رفتارهایی که من تا یکی دو سال پیش با خودم و بدنم داشتم این بود که از هیکل و اندام خودم بدم می‌اومد. من یه مقدار تپل بودم و اضافه‌وزن داشتم. این چیزی بود که واقعیت داشت، اما چیزی که ذهن من ساخته بود، خیلی فراتر از این واقعیت بود.

ذهنم من رو دختری با هیکل خیلی بزرگ می‌دید که همه به چشم یک دختر خیلی چاق بهش نگاه می‌کنن و هیچ‌کس نمی‌تونه دوستش داشته باشه یا ازش خوشش بیاد.

یادمه اون موقع‌ها سعی می‌کردم لباس‌های تیره بپوشم که هیکلم خیلی معلوم نباشه. با اینکه رنگ‌های روشن رو دوست داشتم، کمتر سراغشون می‌رفتم. عکس‌هایی که می‌گرفتم رو معمولاً توی شبکه‌های اجتماعی پست و استوری نمی‌کردم، چون مدام از خودم ایراد می‌گرفتم؛ بازوهام خیلی بزرگ بودن، ران‌هام بزرگ بودن و خلاصه همیشه چیزی برای ایراد گرفتن پیدا می‌کردم.

حتی توی جمع‌ها هم خیلی وقت‌ها صحبت نمی‌کردم، چون نمی‌خواستم زیاد دیده بشم.

این موضوع سال‌های زیادی من رو عذاب داد و من تنها راه‌حل رو در یک چیز می‌دیدم:

باید لاغر می‌شدم.

اما مشکل اینجا بود که اراده‌ای هم برای لاغر شدن نداشتم.

تا اینکه یه روز با یه دوره آموزشی آشنا شدم که بخشی از اون درباره‌ی خودپذیری بود؛ اینکه چطور خودت رو همین‌طور که هستی دوست داشته باشی.

یکی از تمرین‌ها این بود که به مدت یک ماه، هر روز چند ویژگی ظاهری و نقاط قوت خودمون رو می‌نوشتیم و ازشون تعریف می‌کردیم. مثلاً من همیشه چشم‌های رنگیم رو دوست داشتم و به نظرم زیبا بوده و هست؛ پس می‌نوشتم که چشم‌هام رو خیلی دوست دارم.

در بخش دیگه‌ای از تمرین، قرار بود برای قسمت‌هایی از بدنمون که ازشون ناراضی بودیم، راه‌حل پیدا کنیم. مثلاً برای اضافه‌وزن می‌نوشتم:

«این موضوع قابل تغییره؛ می‌تونم با رژیم و ورزش وزن کم کنم و به اندام دلخواهم برسم.»

من یک ماه تمام این تمرین‌ها رو انجام دادم، اما راستش تغییر خاصی در احساسم ایجاد نشد.

فقط دیگه در کلام نمی‌گفتم «از بدنم بدم میاد»، ولی درونم هنوز همون احساس رو داشتم.

تا اینکه مدتی بعد، یکی از دوستام گفت یه دوره‌ی جدید خریده و بعضی از مطالبش رو برای من هم توضیح می‌داد.

یکی از تمرین‌هایی که در اون دوره بود، چیزی متفاوت از تمام چیزهایی بود که تا اون زمان امتحان کرده بودم؛ تمرینی برای اینکه برای اولین بار، بدون قضاوت با بدنم ارتباط برقرار کنم و حضورش رو احساس کنم.

اوایل انجام دادنش اصلاً راحت نبود.

احساس شرم داشتم. احساس گناه داشتم. با بدنم راحت نبودم.

حتی یه جورایی باهاش غریبه بودم؛ انگار نه انگار که این بدن، بخشی از من بود.

اما تمرین رو ادامه دادم.

در کنار این تمرین، شروع کردم به مراقبت بیشتر از بدنم و با خودم مهربان‌تر حرف زدن. جملات ساده‌ای به خودم می‌گفتم؛ چیزهایی مثل:

«خیلی دوستت دارم.»

«ممنونم که همیشه همراهم بودی.»

شاید این کارها در ظاهر خیلی ساده به نظر می‌رسیدن، اما کم‌کم اتفاقی افتاد که خودم هم انتظارش رو نداشتم.

بعد از مدتی به خودم اومدم و دیدم اون حس بد درونی دیگه وجود نداره.

جاش رو یه حس عمیق عشق به خود گرفته بود.

من دیگه از بدنم متنفر نبودم؛ اتفاقاً خیلی هم دوستش داشتم و بهش افتخار می‌کردم.

عکس‌هام رو با اعتمادبه‌نفس بیشتری پست و استوری می‌کردم. دیگه برای خودم محدودیتی در انتخاب رنگ لباس نداشتم و مهم‌تر از همه، دیگه احساس نمی‌کردم باید خودم رو از نگاه دیگران پنهان کنم.

البته نمی‌خوام اینطور برداشت بشه که فقط با تغییر نگرش، ظاهر بدنم هیچ تغییری نکرد.

من در کنار همه‌ی این کارها، مقدار قابل‌توجهی هم وزن کم کردم و همچنان معتقدم رسیدگی به بدن و مراقبت از اون ارزشمنده.

اما چیزی که تغییر اصلی رو برای من ایجاد کرد، این بود که ارزش و دوست‌داشتن خودم رو دیگه به ظاهر بدنم گره نمی‌زدم.

من اول یاد گرفتم با بدنم ارتباط برقرار کنم، ببینمش، بهش توجه کنم و ازش مراقبت کنم؛ نه اینکه مدام باهاش بجنگم و منتظر باشم تا به شکل دلخواهم دربیاد تا بالاخره دوستش داشته باشم.

و امروز که به اون روزها نگاه می‌کنم، فکر می‌کنم شاید اون تمرین فقط درباره‌ی پذیرفتن بدنم نبود.

برای من، اون لحظه شروع یک ارتباط عمیق‌تر با خودم بود.

لحظه‌ای که برای اولین بار به جای اینکه بدنم رو از بیرون قضاوت کنم، از درون احساسش کردم.

و شاید همین‌جا بود که ارتباط من با زنانگی شروع شد؛ جایی که کم‌کم به بخش زنانه و آگاه وجودم نزدیک‌تر شدم و مسیر شناخت عمیق‌تر خودم آغاز شد.

شاید ما همیشه لازم نیست اول چیزی رو در خودمون تغییر بدیم تا شایسته‌ی دوست داشتن باشیم.

گاهی شاید لازم باشه قبل از هر تغییری، برای چند لحظه دست از جنگیدن با خودمون برداریم و یاد بگیریم با خودمون مهربان‌تر باشیم. 🤍

من هنوز هم در حال یاد گرفتنم؛ اما امروز دیگه بدنم چیزی نیست که بخوام ازش پنهان بشم. بدنم، بخشی از منه؛ بخشی از داستان من.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Discussion · 2 comments

  • امیر حسین

    خیلی خوبه فقط یه پیشنهاد این‌ها رو به صورت صوتی با صدای خودت ضبط کن و در پیج اینستاگرامت بگو اونجوری بهتره به نظر من

  • امیر حسین

    عالی👌