چرا همیشه قبل از خودم، به ناراحت شدن دیگران فکر میکنم؟

من معمولاً وقتی میخوام «نه» بگم، قبل از اینکه به خواستهی خودم فکر کنم، به این فکر میکنم که طرف مقابلم چه حسی پیدا میکنه.
نکنه ناراحت بشه؟
نکنه ازم دلخور بشه؟
نکنه فکر بدی دربارهام کنه؟
هرچقدر ارتباطم با اون آدم نزدیکتر و صمیمیتر باشه، این ترس برای من بیشتر میشه.
گاهی حتی موضوع فقط «نه گفتن» نیست. بارها شده از رفتار کسی ناراحت شدم، اما گفتن ناراحتیام برام سخت بوده؛ چون میترسیدم مطرح کردنش باعث ناراحتی طرف مقابل بشه یا رابطهمون رو خراب کنه.
مدتیه دارم فکر میکنم این رفتار از کجا میاد.
یکی از سادهترین مثالهاش چند سال پیش اتفاق افتاد.
یک بار لباسی خریده بودم که وقتی توی اتاق پرو پوشیدمش، واقعاً از خودم و رنگ نارنجی لباس خوشم اومد. حس خیلی خوبی بهم داد، لباس رو حساب کردم و از مغازه بیرون اومدم.
بعد عکسهایی رو که قبل از خرید برای مامانم فرستاده بودم دید و گفت: «اگه سبزش رو میگرفتی بهتر بود. نارنجیه یه جوریه، خیلی خوب نیست.»
همون حس خوبی که چند دقیقه قبل داشتم، ناگهان جاش رو به تردید داد.
با خودم گفتم: «نکنه واقعاً انتخابم خوب نبوده؟ نکنه حق با مامانمه؟»
برگشتم داخل مغازه و لباس رو با رنگ سبز عوض کردم.
هنوز هم گاهی که یاد اون اتفاق میافتم، با خودم میگم:
«من نارنجی رو دوست داشتم، پس چرا پای انتخابم نموندم؟»
شاید چون اون موقع هنوز به اندازهی کافی به نظر خودم اعتماد نداشتم و فکر میکردم شاید دیگران بهتر از من میدونن چه چیزی بهم میاد.
اما بعدها فهمیدم این موضوع فقط دربارهی لباس نبود.
چند وقت پیش در کلاس فن بیان هم چیزی شبیه همین اتفاق برای من افتاد.
من با هدف یاد گرفتن فن بیان و پادکست وارد کلاس شده بودم و حتی از بخشهایی مثل سناریونویسی و اجرا خیلی ذوق داشتم. اما بعد از چند جلسه، کلاس بیشتر به سمت تکنیکهای سخنرانی حرفهای رفت.
اول با خودم میگفتم: «اشکالی نداره، دارم یه چیز جدید یاد میگیرم. شاید چند سال دیگه سخنران بشم.»
اما واقعبینانه که نگاه میکردم، سخنران حرفهای شدن اصلاً هدف این سالهای من نبود. تکنیکها روزبهروز بیشتر میشدن، من هم به خاطر مشغلههام نمیرسیدم به اندازه کافی تمرینشون کنم و کمکم به جای اینکه از کلاس لذت ببرم، احساس فشار و شکست میکردم.
تا اینکه بالاخره به خودم اعتراف کردم:
«من جای اشتباهی هستم.»
با این حال باز هم سکوت کردم.
تا جلسهی یکی مونده به آخر که بالاخره موضوع رو با مربی مطرح کردم.
اون لحظه دیگه برام مهم نبود دختر خوبی به نظر بیام، کسی ازم ناراحت بشه یا فکر کنه دارم کلاس رو زیر سؤال میبرم. فهمیده بودم که این بار، کار درست برای من ساکت موندن نیست.
و با اینکه فقط یک جلسه از کلاس باقی مونده بود، بعد از گفتنش یک حس عجیبی از آرامش داشتم؛ انگار بالاخره چیزی رو که مدتها بود درونم میدونستم، به زبان آورده بودم.
فکر میکنم یکی از دلایلی که نه گفتن برای من سخت بوده، همون چیزیست که شاید خیلی از ما از کودکی یاد گرفتیم: راضی نگه داشتن دیگران.
اینکه اگر خانواده راضی باشن، اگر کسی از ما ناراحت نباشه و اگر مطابق انتظارات رفتار کنیم، یعنی دختر خوب یا آدم خوبی هستیم.
اما یک دلیل دیگه رو هم اخیراً بیشتر در خودم دیدم: احساس ناامنی در رابطهها.
گاهی ناخودآگاه فکر میکنم اگر برخلاف میل کسی حرف بزنم، اگر ناراحتیام رو بگم یا انتخابی داشته باشم که اون دوست نداره، اون فرد حق داره ناراحت بشه و شاید حتی رابطهمون رو از دست بدم.
و شاید همین ترس باعث میشه قبل از اینکه از خودم بپرسم «من واقعاً چی میخوام؟»، اول به این فکر کنم که «طرف مقابلم چی میخواد؟»
امروز هنوز هم همیشه نمیتونم برخلاف این الگو رفتار کنم. اما بیشتر از قبل متوجهش میشم.
دارم یاد میگیرم که مهربان بودن لزوماً به معنی راضی نگه داشتن همه نیست. دوست داشتن یک نفر به این معنی نیست که همیشه باید با او موافق باشم. و «نه» گفتن هم لزوماً به معنی بیاحترامی یا بیاهمیت بودن رابطه نیست.
شاید آگاه بودن، این نباشه که همیشه «نه» بگیم؛ شاید این باشه که قبل از هر «بله» یا «نه»، برای چند لحظه مکث کنیم و از خودمون بپرسیم:
«اگر مطمئن بودم قرار نیست کسی منو قضاوت کنه یا به خاطر انتخابم ترکم کنه، من واقعاً چی میخواستم؟»
شاید بد نباشه تو هم یک بار این سؤال رو از خودت بپرسی.
آخرین باری که برخلاف میل واقعی خودت «بله» گفتی، چرا گفتی؟
برای اینکه واقعاً میخواستی؟
یا چون میترسیدی اگر «نه» بگی، کسی ناراحت بشه، قضاوتت کنه یا رابطهای رو از دست بدی؟
شاید جواب این سؤال، چیزهایی دربارهی خودمون بهمون نشون بده که مدتهاست صدای اونها رو نشنیدیم.


