زن بودن؛ از محدودیت تا انتخاب

اون شب برای مراسم نامزدی دختر داییم دعوت بودیم. همین که وارد تالار شدیم و من لباس مجلسی نیمهبازم رو پوشیدم، با تشرها و چشموغرههای مامانم مواجه شدم.
اون لحظه، چون بیشتر مهمانها لباسهای نسبتاً پوشیدهای پوشیده بودند و من این لباس نیمهباز رو انتخاب کرده بودم، جوری باهام رفتار شد که بهشدت احساس گناه کردم؛ حس مجرمی رو داشتم که به خاطر گناه بزرگی که انجام داده، احساس شرم میکنه.
اون شب اصلاً به من خوش نگذشت.
ولی ماجرا به همینجا هم ختم نشد.
دو روز بعد، وقتی عکسی رو که توی اون نامزدی گرفته بودم، بعد از کلی ادیت و سانسور، توی اینستاگرام استوری کرده بودم، برادرم به مامانم پیام داد و گفت:
«به دخترا بگو کمتر توی اینستا پست و استوری بذارن. اینا دیگه کامل کشف حجاب کردن!»
من اون لحظه واقعاً دهنم باز مونده بود! 😂
این بار، بهجای اینکه ناراحت بشم، اول تعجب کردم و بعد زدم زیر خنده. آخه یکم هضمش برام سخت بود.
آدمی که چند ساله حتی توی یک شهر با ما زندگی نمیکنه، سالبهسال زنگ نمیزنه حال خواهرش رو بپرسه، و این اواخر تقریباً هیچ جایی از زندگی من حضور نداشته، یهو بعد از دیدن دو تا عکس از من یادش افتاده که دربارهی پوشش من حق اظهارنظر کردن داره!
من قبلاً هم این جملهها رو زیاد شنیده بودم، اما این بار از این جهت برام عجیب بود که آدمی که حتی یادش نیست یا فرصت نمیکنه تولدم رو تبریک بگه، یکدفعه پیام داده که: «اینها دیگه کامل کشف حجاب کردن!»
همین اتفاق باعث شد نگاه کلیتری به ماجرا داشته باشم.
از همون بچگی به ما دخترا یاد میدادند:
چطور بنشینیم،
کجا حرف بزنیم،
بیرون بلند نخندیم،
چطور لباس بپوشیم که پذیرفته بشیم،
و کلی ویژگی دیگه.
اگر تمام اونها رو با هم رعایت میکردی، یک «دختر خوب» به حساب میومدی؛ و اگر نه، یعنی دختر خوبی نبودی.
و از همون بچگی اونقدر ما رو به رعایت کردن این محدودیتها عادت دادند که از یک جایی به بعد، دیگه لازم نبود کسی اونها رو به ما یادآوری کنه.
خودمون تبدیل به مراقب خودمون میشدیم.
دختر بچه که بودیم، دیگران برایمان تعیین میکردند چطور باشیم.
نوجوان که شدیم، نگاه دیگران پررنگتر شد.
و وقتی بزرگ شدیم، انتظار داشتند «زن مطیعی» باشیم.
و شاید این سؤال حداقل یک بار به ذهن همهمون رسیده باشه:
**پس ما کی فرصت کردیم بفهمیم خودمون واقعاً چی میخوایم؟**
شاید این ماجرا، آغازی برای نادیده گرفتن خودمون و قهر کردن با بدن و زنانگیمون هم بوده؛ همون چیزی که در پست قبل دربارهاش صحبت کردم.
من نمیگم هر محدودیتی بد یا اشتباهه و باید به یک زن سرکش تبدیل شد.
خانواده نگرانیهای خودش رو داره؛ اما نگرانی نباید به محدود کردن و تحمیل کردن نظرها به یک زن ختم بشه.
به نظر من، زن آگاه کسی نیست که فقط سرکشی میکنه.
اگر فکر میکنی پوششی که انتخاب میکنی یا تصمیمی که میگیری، به خودت آسیب نمیزنه، بدون در نظر گرفتن قضاوت دیگران چیزی رو که دوست داری انتخاب کن و مسئولیت انتخابت رو هم بپذیر.
زن آگاه برای من زنی نیست که همیشه خلاف نظر دیگران عمل کند.
زنی نیست که همیشه قوی باشد.
زنی نیست که برای اثبات آزادیاش مجبور باشد چیزی را به کسی ثابت کند.
بلکه زنی است که صدای خودش را میان تمام صداهایی که از کودکی شنیده، پیدا کرده باشد.
من هنوز هم بسته به شرایط جامعه، گاهی مجبور میشم پوششی رو انتخاب کنم که دوستش ندارم، یا وقتی میخوام کاری رو انجام بدم، نظر و قضاوت دیگران رو هم در نظر میگیرم.
اما تفاوتش اینه که این بار، خودم آگاهانه انتخاب میکنم؛ نه به عنوان زنی که کورکورانه دنبالهروی جامعه است و به عبارتی، یک «زن مطیع» است.
شاید زن آگاه همیشه نتونه هر کاری رو که دوست داره انجام بده، اما میتونه بدونه چرا یک انتخاب رو انجام میده.
میتونه تشخیص بده کجا از روی ترس، عادت و فشار دیگران انتخاب میکنه و کجا واقعاً انتخاب خودش رو داره. و دوست دارم تو هم یک بار این سؤال رو عمیقاً از خودت بپرسی و برای جواب دادن بهش عجله نکنی:
آیا کسی که امروز هستی، همون زنیه که خودت انتخاب کردی باشی؟
یا بخشهایی از وجودت هنوز دارن طبق چیزهایی زندگی میکنن که از کودکی بهت یاد داده شده؟


