شکرگزاری؛ کاری که فکر می کردم باید سخت باشد

یادم میاد چند سال پیش، وقتی تازه با شکرگزاری آشنا شده بودم، دوره ۲۸ روز شکرگزاری با صدای فرزان بهنام رو گوش میدادم. راستش یکی از دلایلی که اون دوره رو انتخاب کرده بودم، صدای آروم و دلنشینش بود.
یادم میاد یکی از تمرینهای اون دوره این بود که هر شب، ۱۰ مورد از چیزهایی که به خاطرشون شکرگزار هستیم رو توی دفتر بنویسیم و این استمرار رو حفظ کنیم. حتی اگر یه شب فراموش میکردیم، شب بعد باید برای شبهای گذشته هم مینوشتیم تا یادمون بمونه تمرین رو رها نکنیم.
اون روزها، شکرگزاری برای من بیشتر شبیه یک وظیفه بود تا یک حس.
گاهی انجام دادنش برام سخت میشد و حتی بعضی شبها ازش طفره میرفتم. با این حال، سالهای مختلف کم و بیش ادامهش دادم و نتایج خوبی هم ازش دیدم؛ مخصوصاً توی یک بازه زمانی، تغییرات جالبی در وضعیت مالیام تجربه کردم.
اما با وجود همه اینها، هنوز هر از گاهی خودم رو سرزنش میکردم که چرا دیشب ۱۰ مورد ننوشتم، چرا استمرار نداشتم و چرا مثل قبل پیش نرفتم.
تا اینکه یکی دو سال پیش، از زاویه متفاوتی به شکرگزاری نگاه کردم.
فهمیدم شکرگزاری کاریه که باید با عشق و حس خوب انجامش بدم، نه وسیلهای برای مجازات کردن خودم.
همون موقع بود که متوجه شدم لازم نیست همیشه دفترم رو باز کنم و حتماً ۱۰ مورد بنویسم. شکرگزاری میتونه درست وسط یک روز معمولی اتفاق بیفته؛ وقتی برای چند لحظه مکث میکنم، به یکی از داشتههام توجه میکنم و واقعاً بابتش احساس قدردانی میکنم.
برای من، شکرگزاری تبدیل شد به ابزاری که هر زمان احساس غم، ناامیدی یا آشفتگی میکنم، کمکم میکنه دوباره به لحظه حال برگردم و چیزهایی رو ببینم که همیشه کنارم بودن اما کمتر بهشون توجه کرده بودم.
به نظرم، این خودش شبیه یک معجزه است.
بعدها، وقتی بیشتر درباره منفستیشن مطالعه کردم، متوجه شدم چیزی که امروز ازش با این اسم یاد میکنیم، برای من فقط نوشتن خواستهها نبود.
مهمتر از نوشتن، احساسی بود که موقع تصور کردن اون خواسته تجربه میکردم. اینکه چند دقیقه خودم رو در موقعیتی تصور کنم که به اون خواسته رسیدم، با تمام وجود حسش کنم و اجازه بدم ذهنم اون تصویر رو زندگی کنه.
نمیدونم اسمش رو جذب بگذاریم، تصویرسازی ذهنی یا هر چیز دیگه؛ فقط میدونم این تمرین باعث میشد با امید، انگیزه و آرامش بیشتری به سمت هدفهام حرکت کنم.
اگر تو هم تا امروز شکرگزاری رو یک کار سخت، پر از قانون و همراه با اجبار میدیدی، شاید بد نباشه این بار یه جور دیگه امتحانش کنی.
شاید فقط کافیه چند ثانیه مکث کنی… یه نفس عمیق بکشی… یا فقط بابت نفس کشیدنت، سلامتیات، یا حتی همین لحظهای که داری زندگی میکنی، از ته دل احساس قدردانی کنی.
امروز اگر بخوام شکرگزاری کنم، لازم نیست حتماً دفترم رو باز کنم و دنبال ۱۰ مورد بگردم. گاهی فقط کافیه چند ثانیه مکث کنم، صدای باد رو بشنوم، به نور خورشید نگاه کنم یا فقط بابت اینکه هنوز فرصت تجربه کردن این زندگی رو دارم، از ته دل احساس قدردانی کنم.
برای من، شکرگزاری دیگه یک تمرین سخت و پر از قانون نیست؛ تبدیل شده به راهی برای اینکه هر بار، دوباره به زندگی برگردم.




Discussion · 1 comment
منم همین تجربه مشابه رو داشتم غزال جونم، برای من بیشتر این درس رو داشت که هرچیزی ن فقط شکرگزاری، هروقت حسشو داشته باشم جوابه، نه این که مثل یه قانون یا وظیفه بخوام سر ساعت انجامش بدم، فقط هروقت دیدم حسشو دارم،
و چیزی ک واقعا جواب میده همینه، گوش دادن به حس و حال و بدنت موقع انجام هرتمرین از جمله شکرگزاری:))