الگو های تکرار شونده؛ درسی که زندگی بارها تکرار می کند

تا چند سال پیش فکر می‌کردم همه چیز به بدشانسی مربوط می‌شود.

توی بعضی از بخش‌های زندگی‌ام بارها و بارها با نتایج مشابهی روبه‌رو می‌شدم. آدم‌ها عوض می‌شدند، زمان و مکان تغییر می‌کرد، اما نتیجه همیشه یکسان بود و من احساس می‌کردم بارها و بارها دارم یک داستان تکراری را زندگی می‌کنم.

آن روزها هیچ توضیحی برای این اتفاقات نداشتم.

یکی از پرتکرارترین آن‌ها مربوط به آدم‌هایی بود که وارد زندگی‌ام می‌شدند. هر بار فکر می‌کردم با آدم مناسبی آشنا شده‌ام. اوایل همه چیز خوب پیش می‌رفت، اما بعد از مدتی همه چیز به طرز عجیبی خراب می‌شد.

یادم هست اواخر کار به جایی رسیده بودم که احساس می‌کردم فقط اسم آدم‌ها عوض شده وگرنه داستان همان داستان است.

جالب اینجا بود که احساسات مشابهی را هم هر بار تجربه می‌کردم؛ احساس طرد شدن، احساس ناکافی بودن، احساس انتخاب نشدن…

آن روزها فکر می‌کردم مشکل از آدم‌هایی است که وارد زندگی‌ام می‌شوند. ناراحت بودم که چرا مدام آدم‌های اشتباه را انتخاب می‌کنم.

اما واقعیت این است که این داستان‌های تکراری فقط به روابطم محدود نمی‌شد.

بعضی ترس‌ها هم بارها و بارها در زندگی من تکرار می‌شدند. مثلاً ترس از بعضی بیماری‌ها یا نگرانی‌هایی که هر بار با شکل جدیدی برمی‌گشتند و آرامشم را به هم می‌زدند.

دقیقاً یادم نیست اولین بار چه زمانی با مفهوم الگوهای تکرارشونده آشنا شدم، اما وقتی آن را شناختم انگار یکی از مهم‌ترین تکه‌های پازل زندگی‌ام سر جایش قرار گرفت.

کم‌کم همه چیز داشت روشن‌تر می‌شد.

قضیه خیلی ساده‌تر از چیزی بود که فکر می‌کردم.

تا قبل از آن تصور می‌کردم آدم بدشانسی هستم. فکر می‌کردم زندگی با من سر جنگ دارد و مدام برایم اتفاقات ناخوشایند رقم می‌زند.

اما بعد فهمیدم زندگی قانون‌های خودش را دارد.

کائنات، زندگی، جهان یا هر اسمی که روی آن بگذاریم، گاهی از طریق تکرار با ما حرف می‌زند.

بعضی درس‌ها آن‌قدر مهم‌اند که زندگی بارها و بارها آن‌ها را در قالب آدم‌ها، موقعیت‌ها یا احساسات مشابه جلوی ما قرار می‌دهد تا بالاخره متوجهشان شویم.

آنجا بود که فهمیدم مشکل فقط آدم‌هایی که وارد زندگی‌ام می‌شدند نبود.

داستان به خود من برمی‌گشت.

انگار هر بار زندگی می‌خواست چیزی را به من نشان دهد؛ زخمی که هنوز درمان نشده بود، ترسی که هنوز دیده نشده بود یا درسی که هنوز یاد نگرفته بودم.

به نظرم همه ما حداقل یک الگوی تکرارشونده در زندگی‌مان داریم.

شاید یک رابطه تکراری باشد، شاید یک ترس قدیمی، شاید یک انتخاب اشتباه که با شکل‌های مختلف دوباره خودش را نشان می‌دهد.

و به نظرم همین که نسبت به این الگوها آگاه شویم، نیمی از مسیر را طی کرده‌ایم.

من در این سال‌ها سعی کردم ریشه این تکرارها را در خودم پیدا کنم.

نمی‌گویم همه آن‌ها را حل کرده‌ام.

نه.

هنوز هم بعضی وقت‌ها احساسات مشابهی را تجربه می‌کنم. هنوز هم گاهی برخی ترس‌های قدیمی سراغم می‌آیند.

اما این بار تفاوتی وجود دارد.

حالا آن‌ها را می‌بینم.

به جای اینکه کاملاً درگیرشان شوم، تماشایشان می‌کنم.

به جای اینکه باورشان کنم، سعی می‌کنم از آن‌ها چیزی یاد بگیرم.

شاید همین آگاهی کوچک بزرگ‌ترین تفاوتی باشد که در این سال‌ها تجربه کرده‌ام.

تو چطور؟

آیا تا به حال متوجه الگوهای تکرارشونده‌ای در زندگی خودت شده‌ا

gazelle وب‌سایت

دیدگاهتان را بنویسید