از الگو های تکرار شونده تا عشق به خود؛ روایتی از تغییر درونی

IMG 20260615 125241 425

اگر پست قبلی رو خونده باشید و شما هم مثل من متوجه الگوهای تکرارشونده توی زندگیتون شده باشید، احتمالاً یکی از اولین سؤال‌هایی که توی ذهنتون به وجود میاد اینه:
«چرا این الگوهای تکرار شونده مدام برام اتفاق می‌افتن؟ ریشه‌شون چیه؟»

همون‌طور که توی پست قبل گفتم، به نظرم یکی از دلیل‌ها اینه که زندگی داره سعی می‌کنه یه درس مهم رو به ما یاد بده؛ اینکه یه جای کار درون خود ما نیاز به توجه داره.

و حالا می‌رسیم به سؤال مهم‌تر: ریشه این الگوها کجاست؟

به نظرم اینجاست که باید عمیق‌تر نگاه کنیم، اما نه به زندگی بیرون.

نکته مهم دقیقاً همینه.

خیلی از ما سال‌ها فقط توی دنیای بیرون، توی اتفاق‌ها و حتی توی آدم‌های اطرافمون دنبال جواب سؤال‌هامون می‌گردیم؛ در حالی که خیلی وقت‌ها جواب، درون خودمونه. توی ذهنمون، توی باورهایی که درباره خودمون داریم و حتی توی رابطه‌ای که با خودمون برقرار کردیم.

البته فهمیدن این موضوع برای من به همین سادگی‌ها هم نبود.

بارها از کتاب‌ها و دوره‌های مختلف شنیده بودم که «ما افکار و باورهای خودمون رو زندگی می‌کنیم»، اما این جمله فقط در حد یک آگاهی ذهنی برام بود و هنوز عمقش رو درک نکرده بودم. حتی الان هم بعد از این همه مدت نمی‌تونم بگم همه چیز رو کامل فهمیدم؛ همچنان خودم رو در مسیر یادگیری و رشد می‌بینم.

اولین باری که شنیدم باید به درون خودم نگاه کنم و باورهای عمیقم رو پیدا کنم تا بفهمم چرا بعضی اتفاق‌ها مدام تکرار می‌شن، واقعاً گیج شده بودم. نمی‌دونستم باید از کجا شروع کنم یا اصلاً چطور باید اون باورها رو پیدا کنم.

اما آروم‌آروم پیش رفتم. کم‌کم وارد لایه‌های عمیق‌تر ذهنم شدم و به مرور با حقیقت‌هایی روبه‌رو شدم که بعضی‌هاشون واقعاً دردناک بودن.

مثلاً فهمیدم که ارزشمندی خودم رو وابسته به تأیید شدن توسط دیگران می‌دونستم.

توی رابطه‌هام خودم رو دختری می‌دیدم که باید انتخاب بشه، نه کسی که خودش هم حق انتخاب کردن داره.

خوشحالیم رو به آدم‌ها و اتفاق‌های بیرونی گره زده بودم.

برای ظاهر و استایلم معیارهایی ساخته بودم که چون بهشون نمی‌رسیدم، خودم رو به اندازه کافی دوست‌داشتنی نمی‌دونستم.

و خیلی باورهای کوچک و بزرگ دیگه که بدون اینکه متوجه باشم، هر روز در حال زندگی کردنشون بودم.

اولین واکنشم بعد از فهمیدن این موضوع، حال بد بود. از اینکه سال‌ها این‌قدر با خودم سختگیر و ناعادلانه رفتار کرده بودم، ناراحت شدم.

اما بعد از کنار هم گذاشتن همه این تکه‌های پازل، به چیزی رسیدم که برای من یکی از عمیق‌ترین ریشه‌های الگوهای تکرارشونده بود:

پایین بودن عزت نفس.

من فهمیدم عزت نفسم پایین بوده، اما نه به اون معنای کلیشه‌ای که همیشه شنیده بودم.

به ظاهر با خودم مهربون بودم، از خودم مراقبت می‌کردم و برای رفتار دیگران با خودم حد و مرز داشتم؛ اما توی عمیق‌ترین لایه‌های وجودم، هنوز خودم رو واقعاً دوست نداشتم و ارزشمندی خودم رو باور نکرده بودم.

و طبیعتاً نتایج همین باورها رو هم توی زندگیم تجربه می‌کردم.

به نظرم مهم‌ترین رابطه‌ای که هر کدوم از ما توی زندگی داریم، رابطه‌ایه که با خودمون داریم. وقتی این رابطه آسیب دیده باشه، چطور می‌شه انتظار داشت بقیه رابطه‌هامون هم سالم و آرام پیش برن؟

شاید مهم‌ترین چیزی که توی این مسیر یاد گرفتم این بود که دیدن این باورها قرار نیست باعث شرمندگی ما بشه.

قرار نیست خودمون رو سرزنش کنیم که چرا سال‌ها این‌طور فکر می‌کردیم یا چرا این‌قدر با خودمون سخت بودیم.

برعکس، از همون لحظه‌ای که این باورها دیده می‌شن، مسیر تغییر شروع می‌شه.

من هنوز هم ادعا نمی‌کنم که همه زخم‌هام التیام پیدا کرده یا عزت نفسم به نقطه ایده‌آل رسیده. هنوز هم بعضی وقت‌ها صداهای قدیمی سراغم میان و سعی می‌کنن همون داستان‌های گذشته رو تکرار کنن.

اما این بار یه تفاوت بزرگ وجود داره؛ این صداها رو می‌شناسم و می‌دونم حقیقت مطلق نیستن.

شاید زندگی قبل از اینکه آدم‌های درست یا موقعیت‌های درست رو وارد مسیرمون کنه، اول از ما بخواد رابطه‌مون با خودمون رو ترمیم کنیم.

و شاید اولین قدم برای شکستن الگوهای تکرارشونده این نباشه که دنیا رو تغییر بدیم؛ شاید فقط کافیه آروم‌آروم یاد بگیریم با خودمون مهربون‌تر باشیم، خودمون رو انتخاب کنیم و باور کنیم که از همین حالا هم ارزشمندیم.



اگر دوست دارید عمیق تر روی این موضوع کار کنید

یکی از منابعی که من خودم توی این مسیر ازش استفاده کردم و برام مفید بوده، دوره «عشق به خود» از سایت «این نقطه» هست.

اگر تو هم دوست داشته باشی بیشتر در مورد عزت نفس و عشق به خود بدونی، میتونی از اینجا شروع کنی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *